تبليغاتX
گل يخ - نشانی اول

گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
نشانی اول
 

مي‌دانم

حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوري

آن همه صبوري

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هي بوي بال کبوتر و

نايِ تازه‌ي نعناي نورسيده مي‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايي و ... من نمي‌دانستم!

دردت به جانِ بي‌قرارِ پُر گريه‌ام

پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودي؟

 

 حالا که آمدي

حرفِ ما بسيار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که باراني‌ست ...!

 

 به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوري از ديدگانِ دريا نيست!

سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟

مي‌دانم که مي‌ماني

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران مي‌آيد.

  

مگر مي‌شود نيامده باز

به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!

 

 

باشد، گريه نمي‌کنم

گاهي اوقات هر کسي حتي

از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد.

چه عيبي دارد!

اصلا چه فرقي دارد

هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد

هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد

حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال

که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و

آسمان هم که باراني‌ست ...!

 

(سید علی صالحی)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت21:18توسط مسافر تنها |