تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تير و ترکش قلبو ميشناسه
هنوزم شب زير سرب و چکمه مي ناله

نخواب آروم گل بي خار و بي کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيس، رگبار باروته
سزاي عاشق هاي خوب ما اينه؟

نترس از گوله ي دشمن گل لادن
که پوست شيره پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر
دليل تا سپيده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولايت پر پرت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مث يار دلاور نشکن از دشمن
ببين سر مي شکنه تا وقتي سر داره

نذاشتن هم صدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتاباي سفيدو دوره مي کرديم
که فکر شبکلاهي از نمد باشيم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ي دشمن
بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب

نگو تقواي ما تسليم و ايثاره
نگو تقدير ما صد تا گره داره
به پيغام کلاغاي سيا شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي آره

نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من، بيا تا من، نگو ديره

سکوت شيشه هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره

نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم دارن اين مردم!

" شهريار قنبري"


 هیچ جوری آروم نمیشم ...

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 13:30 توسط مسافر تنها| |

 

چهادره سكه معصوم بهار آزادي

ميدان آزادي

هتل بزرگ آزادي

 

دروغي مضحك

ميداني كه يك راست به انقلاب مي رسد

و هتلي

كه از پنچره هايش

چشم انداز اوين پيداست

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:26 توسط مسافر تنها|


 

  از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت !

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی، مروت ، ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
 
قرن موسی چمبه هاست
 
روزگار مرگ انسانیت است
 
من که از پژمردن یک شاخه گل
 
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
 
از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.!

  ...!

"فريدون مشيري"

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 10:4 توسط مسافر تنها| |

 

با من اكنون چه نشتنها، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...

"حمید مصدق"

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 23:56 توسط مسافر تنها| |

وقتي كه زندگي
در فاصله امروز تا فردا
مسيرش را تغيير مي دهد!

وقتي نقشه هايي كه كشيده ايي
در فاصله امروز تا فردا
چون حباب هاي كوچكي مي تركند!

وقتي چيزي كه در ظاهر اهميت داشت
در فاصله امروز تا فردا
بي اهميت مي شوند!

تنها رها كردن برايت باقي مي ماند و
دعوت به مبارزه
تا از اين دگرگوني عظيم
جسارت راهي شدن بيابي!

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:56 توسط مسافر تنها|

 

دوست داشتنت
قد مي کشد توي دلم عجيب
مثل لوبياي سحرآميز
آبش نمي دهم،
خورشيدي بالاي سرش نيست
اما به گمانم
جنس دانه اش مرغوب باشد
که ميان خاک سست دلم
ريشه مي دواند
و هر شب که
پنجره ي چشمانم را مي بندم
و دروازه ي پلک هايم را
به باغ خواب مي گشايم
صبحش حس مي کنم
شاخ و برگش
بيشتر و بيشتر شده...
اين طور پيش برود
دور نيست روزي که
دهانم را باز کنم تا
سرشاخه هاي اسرارآميزش
از لبانم جوانه بزند
و تو
ميوه ي _ دوستت دارم _ را
از صدايم بچيني...

 

منبع:هی بوسه کهنه علاقه

 

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 11:9 توسط مسافر تنها| |


هميشه در دل همديگريم ودور ازهم
چقدر خاطره داريم در مرور ازهم

دو ريل در دو مسير مخالفيم و به هم ـ
نمي رسيم بجز لحظهء عبور از هم

" مهدي فرجي"

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 11:13 توسط مسافر تنها|

 

تو مهربانتر از آني که فکر مي کردم

درست مثل هماني که فکر مي کردم

شبيه . . . ساده بگويم کسي شبيهت نيست

هنوز هم تو چناني که فکر مي کردم

تو جان شعر مني و جهان چشمانم

مباد بي تو جهاني که فکر مي کردم

 

تمام دلخوشي لحظه هاي من از توست

تو  آن زماني که فکر مي کردم

درست مثل هماني که در پي ات بودم

درست مثل هماني که فکر مي کردم

 

"مريم سقلاطوني"

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 14:23 توسط مسافر تنها| |



گاه در بستر خويش، پهلو به پهلوي گريه که مي‌غلتم،
با من از رفتن، از احتمال
از نيامدن، از او، از ستاره و سوسو سخن مي‌گوئي.


شانه به شانه‌ي من
با من از دقيقه‌ي زادن، از هوا، از هوش،
از هي بخندِ هفت‌سالگي سخن مي‌گوئي.


خدايا چقدر مهرباني کنار دستمان پَرپَر مي‌زد و
آينه نبود تا تبسم خويش را تماشا کنيم.

"سيدعلي صالحي"


 

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 14:5 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin