تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

مي خواهم عشق بماند و

اشك بماند و

لبخندي كه هديه ي لبهاي توست

مي خواهم تو باشي و

من باشم و

زندگي...

 

 

*بسيارند بهانه هاي دوري

به دستم بهانه اي بده

دست آويز كوچكي

تا در كنار تو باشم ...

 

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 11:12 توسط مسافر تنها|

         

       

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 22:8 توسط مسافر تنها| |

...
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد...

من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد ...

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي...

قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “...

كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟ ...

حميد مصدق

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 17:42 توسط مسافر تنها|

خستم
ازاينكه به خاطر دوست داشتن يك انسان دارم اينهمه تحقير و سرزنش ميشم

*اگر جواب اس ام اس و تلفنهاتونو ندادم نگران نشيد
احتياج دارم كمي تنها باشم


نه،نمي ترسم از هياهوي مبهمي که
توي سرم مي پيچد و
دلم را آشوب مي کند،نه...
نمي ترسم از فردايي که فقط به آمدنش
اعتماد دارم و نه حتي به يک لحظه اش.
نه، نمي ترسم از روزي که
بيداري به يادم بياورد
تو را شبانه از من دزديده اند
و نمي ترسم از غريبه اي که
دست هايش را در نفس هاي تو گرم کند...نه
نمي ترسم از اين همه ...!
تنها،
جاي خالي خنده هاي اين روزهاست که
شجاعتم را تحقير مي کند و
آرامشم را تهديد.
من،مي ترسم از
دنياي بي خنده اي که
از توي تمام آينه ها و از لاي تَرَک ديوارها
چنگ و دندان نشانم مي دهد
من...مي ترسم از روزي که
صداي خنده هاي پر از بغضمان
گوش دنياي کوچکمان را کر نکند...

 منبع:هی بوسه کهنه علاقه

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 23:29 توسط مسافر تنها|


گاهي هيچ ردّي نمي ماند از قدم ها
امّا نه قدم ها کوتاه مي آيند، نه راه
گاهي فقط بايد
به جايِ پايِ کلماتِ حتّي نگفته در امتدادِ زمان

                                                       دل بست .

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 21:27 توسط مسافر تنها| |


از اينهمه آرامش

ترس بَرَم مي دارد

مي بَردَم ميانِ طوفان

امّا

حکايتِ آرامشِ پس از طوفان را نيز مي دانم ....

 

نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21:28 توسط مسافر تنها|


گاه در بستر خويش، پهلو به پهلوي گريه که مي‌غلتم،
با من از رفتن، از احتمال
از نيامدن، از او، از ستاره و سوسو سخن مي‌گوئي.

شانه به شانه‌ي من
با من از دقيقه‌ي زادن، از هوا، از هوش،
از هي بخندِ هفت‌سالگي سخن مي‌گوئي.

خدايا چقدر مهرباني کنار دستمان پَرپَر مي‌زد و
آينه نبود تا تبسم خويش را تماشا کنيم.

"سيدعلي صالحي"

 

* یاهو مسنجر ندارم.اگر آفی گذاشتید که بی جواب مونده لطفا کامنت بذارید تا جواب بدم

** جواب یک دوست عزیز که آدرسی نگذاشته بودن : دقیقا از روی دلتنگیه
 

نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 21:31 توسط مسافر تنها|


گفتند آن دو نيمه هم بودند
هر نيمه
آن نيمه ديگر را كامل ميكرد

       گلدان و گل
       مهتاب و شب

گلدان كنار در خالي ماند
و گل؟

بسيار ديده ام شب بي مهتاب
اما شنيده اي
مهتاب بي شب...

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 13:32 توسط مسافر تنها|


برايت مي نويسم که يادت نرود
که انگار بعضي حرف ها را هر قدر هم که تکرار کني ،
باز در فاصله ها گم مي شوند
و نمي رسند به جايي که بايد.

 
بنويسم که دارم عادت مي کنم
به اين کوه ها و جنگل ها و ابرها و خاک و هوايي که نشسته اند بين ما .

 
که انگار عادت کرده ايم به نبودن آن يکي
و خودمان هم هنوز باورمان نشده است
که گهگاه دلمان
- و شايد فقط دلم -
براي همديگر
- و شايد فقط براي تو -
تنگ مي شود

و عادت کردن دارد همان حرف اول تکراري شدن مي شود ...
 

                                                                   " پدرام رضايي زاده "

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:29 توسط مسافر تنها|

 

مي خواهم با يک ضربدر قرمز
خودم و تو را
جدا کنم از روزهايي که رنگ دلخوشي
از رويشان پريده
و از شب هايي که
بوي خواب هاي کپک زده مي دهند.

 

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 20:3 توسط مسافر تنها|


حالا مدت هاست که اين لبخندهاي کج و کوله
دست دلم را
براي هر نزديک و دوري رو کرده اند
مدت هاست که مي پرسي: حالَت...؟
مي شنوي: سلام! هواي حوالي شما چطور است؟
حالا ديگر
خيال آن همه خوشبختي
سهم من نيست
...
حالا خوب مي دانم
مهرباني آدم ها هم
مثل بستني قيفي هاي بچگي مان
زود آب مي شوند، خيلي زود
فقط نمي دانم
تو چطور اين همه آرام ايستاده اي
و اين کلاغ هاي بي آسمان را که با منقارشان
ته دلم را خالي مي کنند
با يک اشاره ات نمي پراني...


 * دلم گريه ي بي احتياط مي خواهد
گريه ي بلند بي ترس و بي سکوت
از همين جا که نشسته ام
تا آنجا که مي گويند
کسي نشسته که رشته ي آرزوهايمان را پنبه...

منبع : هي بوسه كهنه علاقه

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 3:6 توسط مسافر تنها|

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد 
 

زندگی
              همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست
                 گاهی هم دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
                و با درخت و باغچه صحبت کنی

 
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
" دوستت دارم " را
                            می خواسته ام بنویسم

 
حالا کمی صبر کن
                   بهار که آمد
                             فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد !

 

                                                                                  " حافظ موسوی "

نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 22:18 توسط مسافر تنها|

 

 

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 20:1 توسط مسافر تنها| |

تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را،
فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهنكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
...
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي:
«-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شكفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!

"یغما گلرویی"

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 3:26 توسط مسافر تنها|

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم میری و می ‏بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق

"افشین یداللهی"

*ممنون از تمام دوستانی که تو پست قبل تولدم رو تبریک گفتن ...

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 1:25 توسط مسافر تنها|


Design By : Night Skin