گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش در چمن ، هر ورقي دفتر حالي دگر است گرچه راهيست پر از بيم ، زما تا بر دوست نقد عمرت ببرد غصه ي دنيا به گزاف از تولدم تا امروز اين صبح، اين نسيم، اين سفرهي مُهيا شدهي سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند (سيد علي صالحي )
نو بهار است در آن كوش كه خوشدل باشي
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
كه تو خود داني،اگرزيرك و عاقل باشي
حيف باشد كه ز حال همه غافل باشي
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
گرشب وروز دراين قصه باطل باشي!
حافظا ! گر مدد بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي!
* يه توصيه دوستانه
تو اين روزا وسائلتونو به كسي قرض ندين حتي اگر برادرتون باشه
دوربين ديجيتالمو قرض دادم گمش كردن

كوچه هايي را عبور كرده ام
از ابتدا تا انتها
چقدر خاطره
و چقدر شب و روز
چقدر فصل كه كهنه مي شوند و مي پوسند
چقدر تولد تازه
و ما همچنان غرق هياهوي دنيا!

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکي شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد، آمدي و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هواي نشستن و گفتن.
يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس براي باز تا هميشه با هم بودن.
براي يک قدمزدن رفيقانه، براي يک سلام نگفته، براي يک خلوتِ دلْخاص، براي يک دلِ سير گريه کردن ...
براي همسفر هميشهي عشق ... باران!
باري اي عشق، اکنون و اينجا، هواي هميشهات را نميخواهم
... نشاني خانهات کجاست؟!
| Design By : Night Skin |


