گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
چقدر اینجا هراسانم می ترسم از این نان و نمک من از اینکه شعر هایم بی تو من می ترسم اگر شب چشمانم می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها من می ترسم اگر، از زخم زبان مردم است می ترسم من از خدا دلهره دارم از خودم (سوزان پوليس شوتز) پ.ن.۱. ۲۳ بهمن ۵۶ _۲۲ بهمن ۵۷ _۲۳ بهمن ۸۲ _ ۲۳ بهمن ۸۶ _ مبارک (مخاطب خاص داره ) پ.ن.۲. ۴ سال گذشت پ.ن.۳. عکسام باز می شه ؟ من که خودم نمی بینمشون اگر کسی جایی رو می شناسه که راحت می شه عکس دانلود کرد و بعدش هم دید به منم بگه ممنون می شم .
به روشنايي سيماي من نگاه كن به جان دوست ، دلم چون شبان تاريكست به موج خنده ي تلخم ، فروغ شادي نيست كه اين نشاط ، به سر حد گريه نزديك است مبين به ظاهر آرام و شادمانه من كه با فريب ، ز شب، آفتاب ساخته ام به خنده ام منگر با تو راست مي گويم براي چهره گريان نقاب ساخته ام ز آفتاب رخ روشنم فريب مخور سپهر خاطر من ابر و ديده بارانست ز روح من كه كوير است در دو روزه عمر اگر گل در آيد گل پشيماني است به خنده دروغين من اميد مبند بدان كه جام وجودم ز گريه لبريز است به چهره صورتكي شادمانه زده ام بدين فريب گمان مبر دلم شاد است مرا فريب مده ! تو نيز چون مني ، اي دوست ، اي هميشه غريب كه با خزان زدگي ، چهره ات گلستان است اگر كه صورتك از روي خويش برداري به روشني پيداست كه فصل عمر تو روز و شب ، زمستان است شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند... نقاش : استاد امین منصوری چه مي پرسي تو از حالم ، غريبه گرفتم اينكه شعرم را بداني پر از دردم، پر از شعرم ، پر از عشق چه فرقي مي كند بي مقصد و پوچ مرا از خود بپرس ، آري نه از من نشانم؟ كوچه هاي بي نشاني
از لرزش نگاهت
از تکانهای دستانت
می ترسم از سکوت مسخره ام
می ترسم از اینکه
بشکند عادت نگاهم
که مرا به حرمتش به تو گره زده
می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان
از بی خوابی های شبانه مان
ازتیغ تیز تردید و اضطراب
می ترسم از گریز جاده ها
این دلهره ی جاده بی برگشت
این خیال یک طرفه
این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم
چگونه آغاز میشود
از اینکه غزلهایم در پایان
بی تو چگونه به خواب می رود
من از اینکه دو بیتی زندگیم
بدون تو یک بیت بماند، می ترسم
بی درخشش تو تاریک شود
می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد
می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ
بر ترس من بخندد
از کنار جادوی دستان باد رد شود
می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت
مرگ من شود سعادتت
می ترسم اگر دریای مواج این دل
عادت کند به این سکون
خاموش شود اگر این نَفَس
در شمعی آرمیده در پیکر خون
که آیینه نازک تو بشکند
که فرو بریزد این دلم
هر چند که احساسم گم است
می ترسم اگر بدزدند نامت را
جنس دستفروش زبان مردم شود
که بگیرد تورا ز من
به حکم سرنوشت زور
به حکم صلاح و مصلحت
تکرار شود این مکررات
"شاید قسمت تو نبود !"
که نگیرد دلم به تیغ نگاهت
نگیرد سکوت گوش تورا
نشنود حنجره ات صدای مرا
می ترسم اگر ردپایت خالی بماند
می ترسم اگر کلاغی پیر
غزل خداحافظی را بخواند
من می ترسم
می ترسم...
گر چه اين جا نيستي
هر جا مي روم
يا هر کار مي کنم
صـورت تو را درخيال مي بينم
و دلم برايت تنگ مي شـود
دلم براي همه چيز گقتن با تو تنگ ميشود
دلم براي همه چيز نشان دادن به تو تنگ ميشود
دلم براي چشم هايمان تنگ مي شود که
پنهاني به هم دل مي دادند
دلم براي نوازشت تنگ مي شود
دلم براي هيجاني که باهم داشتيم تنگ مي شود
دلم براي هم چيزهايي که باهم سهيم بوديم تنگ مي شود
دلتنگي براي تو را دوست ندارم
احساس سـرد و تنهايي است
کاش مي توانستم با تو باشم
همين حالا
تا گـرماي عـشق ما
برف هاي زمسـتان را آب کند
اما چون نمي توانم
همين حالا با تو باشـم
ناچارم به روياي زماني که
دوباره با هم خواهيم بود
قانع باشم


فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته...
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود...
"زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ مي شود"...
ز بد يا خوب احوالم ، غريبه
چه خواهي كرد با حالم ، غريبه
مبين خاموشم و لالم ، غريبه
رسيدم بي تو يا كالم غريبه
كه خود چيدي پر و بالم، غريبه
نگردي تا به دنبالم، غريبه
| Design By : Night Skin |


