تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

عاشقم ،عاشق برویت، گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزویت، گر نمی دانی بدان

مشنو از بد گو سخن، من سست پیمان نیستم!
هستم اندر جستجویت،  گر نمی دانی بدان

اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت
بسته آن را تار مویت، گر  نمی دانی بدان

گر رقيب از غم بميرد، يا حسد كورش كند
بوسه خواهم زد برويت، گر نمي داني بدان

با همه زنجير و بند و حيله و مكر رقيب
خواهم آمد من بكويت، گر نمي داني بدان

(ابوالقاسم  لاهوتی)

 

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 22:25 توسط مسافر تنها| |

 

بسيارند آنان که زندگي را سفري مي­دانند طولاني و پر مخاطره،
و بسيارند آنان که باور دارند اين سفر را همسفري در خور بايد.
من نيز به دنبال همسفري هستم که بتوان بر دستانش اعتماد کرد،
به گاه خستگي بر شانه هايش آرميد
و زمستان را با گرماي دلش به سر رساند."


 

 * دقيقاَ تو همين لحظه .

نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 23:12 توسط مسافر تنها| |

زير بارون راه نرفتي
          تابفهمي من چي ميگم
                    تو نديدي اون نگاه رو
                              تا بفهمي از كي ميگم.


چشماي اون زير بارون
          سر پناه امن من بود
                    سايه بون دنج پلكاش
                              جاي خوب گم شدن بود


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود


اگه اون رو ديده بودي
          با من اين شعر رو مي خوندي
                    رو به شب دادمي كشيدي
                              نازنين ! چرا نموندي ؟


حالا زير چتر بارون
          بي تو خيس خيس خيسم
                    زير رگبار گلايه
                              دارم از تو مي نويسم


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود

 

باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا میگویم : خداحافظ ...

( یغما گلرویی)

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 14:18 توسط مسافر تنها| |

تو به کلبه ی تنهایی من آمدی ساده مثل خود عشق

 دست بر چشمانم کشیدی تا ابر تیره ی غم را که چندی بر دیدگانم خیمه داشت را پرپر کنی و قطره قطره های اشکم را در جام چشمان خود ریختی تا گریه هایم را نبینی

کلبه ی خاموش دلم را باستاره هایی که هدیه آورده بودی روشن کردی و کوچه بی صدا و غبارگرفته ی قلبم را با گام های خود آواز دادی 

دستانم را در دستان کوچک و معصوم خود جای دادی تا وحشت تنهایی را از من بگیری و در سینه ام شعله ای از عشق افروختی و پروانه سان خود سوختی

 تو از واژه های عشق می ترسیدی و خاموش بودی اما سکوتت برای من همه معنای عشق بود


من ندانستم کیستی ؟ و می پنداشتم که تو هم مرا تنها خواهی گذاشت اما تو ردای ساده ی عشق را بر تن کردی و گفتی تا دوازده ماه ابدیت با تو خواهم ماند و همه ی صداقتت را زیر پاهایم ریختی

اما من باز گریستم چرا که عشق تو در قلبم ریشه کرده است

اين يه بهانه بود براي تبريك تولدت
به قول کورال بعضي از دوستيها زميني نيستند
دوستي ما هم زميني نيست
يادمه تو يه پستم نوشتم
زندگی مسابقه نیست بلکه یک سفر است . سعی کنید همسفر خوبی داشته باشید .
اميدوارم همسفر خوبي برات باشم
تولدت مبارك عزيزم

 

نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 10:39 توسط مسافر تنها|

 

سِر شده  انگشتهام ، دوست دارم

یخ زده گونه هام ، دوست دارم

میلرزم ، دوست دارم

لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،

دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….


منبع: علی صالحی

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 22:43 توسط مسافر تنها| |

 

 

 

همه این هزار حرف نگفته

این هزار شعر نسروده

همه این هزار قاصدک سفید

قاصدان هزار دوستت دارم نگفته

که با تفرق ابدی

 تنها  یک فوت فاصله دارند

نثار تویی که به فروتنی

در تک تک سلولهای روح من

لانه کرده ای.

 

نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 18:17 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin