گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
مقابل دريا كه مي رسم فقط براي چشمهايت دعا مي كنم اما تو هرگز مستجاب نمي شوي ببار ببار كه باز باورت كنم اهل همين كوچه پس كوچه هاي باراني راستي قرارمان همان ساعت نمي دانم ساعت لجوجي كه هيچ عقربه اي روي شانه هايش به خواب نمي رود تو هميشه فرصت كوتاه مني براي شعر تا مي آيم زمزمه ات كنم زود تمام مي شوي مي دانم سالهاست ساعت قرارمان يك دقيقه به هيچ است و من هميشه فقط يك دقيقه دير مي رسم چشمهاي هميشه نگرانت آئينه شفاف هستي نوازش دستانت مرهمي شيرين بر جراحت درون خسته و عشق بي همتايت شفاي اين دل آشفته مادر روشنايي حضورت را از ديدگانم هرگز دريغ مدار، هرگز شيرينتر از آني به شکرخنده که گويم تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه صد بار بگفتي که دهم زان دهنت کام گويي بدهم کامت و جانت بستانم چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند چون اشک بيندازيش از ديده مردم هي تو ...! تو از عطر آلاله ... بيقرار! تو اين رسم رويا و گريه را از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهاي؟ کجا بودهاي اين همه سال و ماه چه ميکردهاي که هيچ خط و خبري حتي از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟! غريب آمدي و آشنا رفتي! اما من که خوب ميشناسَمَت ريرا! من بارها ...، تُرا بارها در انتهاي رويايي غريب ديده بودم تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه، در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و سايهسارِ مهآلود آسمان ... چه احترام غريبي دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ريرا! تمامِ اين سالها هميشه کسي از من سراغِ تُرا ميگرفت تو نشانيِ من بودي و من نشانيِ تو. گفتي بنويس من شمال زاده شدم اما تمامِ درياهاي جنوب را من گريستهام. راهِ دورِ تهران آيا هميشه از ترانه و آوازِ ما تهي خواهد ماند؟! حوصله کن ريرا، خواهيم رفت. اما خاطرت باشد هميشه اين تويي که ميروي هميشه اين منم که ميمانم ... سيد علي صالحي

گفتند خلايق که تويي يوسف ثاني
چون نيک بديدم به حقيقت به از آني
اي خسرو خوبان که تو شيرين زماني
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
ترسم ندهي کامم و جانم بستاني
بيمار که ديدهست بدين سخت کماني
آن را که دمي از نظر خويش براني
| Design By : Night Skin |


