تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

مقابل دريا كه مي رسم

فقط براي چشمهايت دعا مي كنم

اما تو هرگز مستجاب نمي شوي

ببار

ببار كه باز باورت كنم

اهل همين كوچه پس كوچه هاي باراني

 

راستي قرارمان

همان ساعت نمي دانم

ساعت لجوجي

كه هيچ عقربه اي

روي شانه هايش به خواب نمي رود

 

تو هميشه فرصت كوتاه مني

 براي شعر

تا مي آيم زمزمه ات كنم

زود تمام مي شوي

مي دانم سالهاست

ساعت قرارمان

يك دقيقه به هيچ است

و من هميشه فقط يك دقيقه

دير مي رسم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 23:53 توسط مسافر تنها| |

 

چشمهاي هميشه نگرانت

آئينه شفاف هستي

نوازش دستانت

مرهمي شيرين

بر جراحت درون خسته

و عشق بي همتايت

شفاي اين دل آشفته

مادر

روشنايي حضورت را

از ديدگانم

هرگز دريغ مدار، هرگز

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 10:33 توسط مسافر تنها| |


گفتند خلايق که تويي يوسف ثاني
چون نيک بديدم به حقيقت به از آني

شيرينتر از آني به شکرخنده که گويم
اي خسرو خوبان که تو شيرين زماني

تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني

صد بار بگفتي که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني

گويي بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهي کامم و جانم بستاني

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار که ديده‌ست بدين سخت کماني

چون اشک بيندازيش از ديده مردم
آن را که دمي از نظر خويش براني


 

نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:41 توسط مسافر تنها| |

 

هي تو ...!

تو از عطر آلاله ... بي‌قرار!

تو اين رسم رويا و گريه را

از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌اي؟

کجا بوده‌اي اين همه سال و ماه

چه مي‌کرده‌اي که هيچ خط و خبري حتي

از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!

 

 

 

غريب آمدي و آشنا رفتي!

اما من که خوب مي‌شناسَمَت ري‌را!

من بارها ...،

تُرا بارها در انتهاي رويايي غريب ديده بودم

تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان

در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،

در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و

سايه‌سارِ مه‌آلود آسمان ...

 

 

چه احترام غريبي دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ري‌را!

تمامِ اين سالها هميشه کسي از من سراغِ تُرا مي‌گرفت

تو نشانيِ من بودي و من نشانيِ تو.

گفتي بنويس

من شمال زاده شدم

اما تمامِ درياهاي جنوب را من گريسته‌ام.

 

 

راهِ دورِ تهران آيا

هميشه از ترانه و آوازِ ما تهي خواهد ماند؟!

حوصله کن ري‌را،

خواهيم رفت.

اما خاطرت باشد

هميشه اين تويي که مي‌روي

هميشه اين منم که مي‌مانم ...

 

سيد علي صالحي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 21:58 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin