گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
قرار بود فقط بي قرار من باشي ( الف.فولادی ) می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! باور کن تقصیر از من نبود من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم نمی دانستم گریه را دوست نداری حالا هم هر وقت بیایی عزیز لحظه های تنهایی منی اگر بیایی من دلتنگی هایم را بهانه می کنم تو هم دوری کسانی که دور نیستند در راهند رفته اند برای تاریکی هایت یه آسمان خورشید بیاورند یادت باشد من اینجا کنار همین رویاهای زود گذر به انتظار آمدن تو خط های سفید جاده را می شمارم... (شراره شهابی) شبی در خواب خورشید را دیدم که قلبش را به من هدیه داد وقتی با خوشحالی شعف انگیزی با دستان لرزانم قلب خورشید را لمس می کردم ، شکافی در میان قلبش دیدم که نور مهتابی رنگی از آن دیدگانم را نوازش داد . از خورشید پرسیدم این نور چیست ؟ او گفت که هزاران سال است که در عشق ماه میسوزم و هر طلوع به خودم قول میدهم که دیگر امشب غروب نمی کنم تا عشقم را به ماه پیشکش کنم . اما صد افسوس ! هر شب ماه دیر تر می آید حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت خسته شدی از شعر من، زیبا اگر بد شد ببخش حال كه رسوا شده ام مي روي؟ واله و شيدا شده ام مي روي؟ حال كه غير از تو ندارم كسي وين همه تنها شده ام مي روي؟ حال كه چون پيكر لرزان شمع شعله سرا پا شده ام ميروي؟ حال كه در بحر تماشاي تو غرق تمنا شده ام مي شوي؟ حال كه با ديده ، خريدار آن گوهر يكتا شده ام مي روي؟ اين همه رسوا تو مرا خواستي حال كه رسوا شده ام مي روي؟ همه چلچله ها برگشتند باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست هیچ یادت هست خاک جان یافته است فریدون مشیری 
وروزهاي مبادا كنار من باشي
قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط،
شبي ستاره ي دنباله دار من باشي
كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است
خيال مي كردم ماندگار من باشي
سر قرار نبودي خمار برگشتم
قرار بود كه چشم انتظار من باشي
تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...
بدون اينكه كمي شرمسار من باشي
چرا مرا به امان خدا رها كردي؟
به جاي اينكه خداوندگار من باشي ...

انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است 
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
| Design By : Night Skin |




