گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
مهرورزان ، زمانهاي كهن هرگز از خويش نگفتند سخن كه در آنجا كه تويي بر نيايد دگر آواز از من ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان هر چه جز ميل دل او بسپاريم به باد آه باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد بيستون بود و تمناي دو دوست آزمون بود و تماشاي دو عشق در زماني كه چو كبك خنده مي زد شيرين تيشه مي زد فرهاد نتوان گفت به جانبازي فرهاد افسوس نتوان كرد ز بيدردي شيرين فرياد كار شيرين به جهان شور بر انگيختن است عشق در جان كسي ريختن است كار فرهاد، بر آوردن ميل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با كوه در آويختن است رمز شيريني اين قصه كجاست؟ كه نه تنها شيرين بي نهايت زيباست آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست جان، چراغان كني از عشق كسي به اميدش ببري رنج بسي تب و تابي بودت هر نفسي به وصالي برسي يا نرسي در كودكي چراغ اتاق را خاموش مي كردم و زير نور شمع با كاميوني پر از آرزو در جاده هاي خيالي سفر مي كردم امروز هم چراغ اتاق را خاموش كرده ام و زير نور شمع با كاميوني پر از خاطره در جاده هاي خيالي سفر مي كنم كدام يك بازي است؟ (واهه آرمن) سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت ما که می ترسیم از هجرت دوست کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد که سفر یعنی چرا و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد ... روحم را مي آزارد تشويش تقويم هايي كه سالها ناشيانه ورق زدم اینک خسته و خاموش از هر آغاز می هراسم از همراهی تو نیز که تن پوش عشق بر بالای نحیفت سنگینی میکند اما خوب می دانم که هنوز دست و دلم برای دوباره دوست داشتنت می لرزد


رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛
با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،
ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...
راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛
اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛
جديت "تصميم كبري" يادمان رفت،
شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،
در گوشمان خواندند رسم آدميت،
آن حرفها را زود اما يادمان رفت...
فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت؛
ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛
تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...
حسين جعفر زاد

| Design By : Night Skin |


