تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

 

تكه اي از جانم بر جا مي ماند       

                                    در كنار تو

هر گاه از تو جدا می شوم

با یک خداحافظ

و نگاهی که هر بار

در پشت سرم تا انتهای کوچه سرک می کشد

 

 

 

و اینگونه است که سختی بی تو بودن

مرا به لمس کوتاهی از بلند ترین هراس زندگی وا می دارد

تا ساعت ها در کنار خدا بنشینم

و سپاس مهر و همدلی ات را

        در سکوت

                    آواز سر دهم

                                                                                 (  یاسمین احمدی )

 

نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 17:28 توسط مسافر تنها| |

منم از طرف سحر به بازی دعوت شدم

 

قرار شده  ۵ مورد از خاطرات، یا دسته گلایی که آب دادیم بنویسیم

 

 

1-  3 سالگی: سر سفره بابام میگه کاسه آبگوشت رو بزار رو سرت من هم نگاش میکنم و کاسه رو بر می گردونم رو سرم

 

2-  10 سالگی:  با برادرم خواستیم دوچرخه سواری یاد پسر عموم (که 5 سالش بود) بدیم تو سرازیری ولش کردیم با صورت خورد زمین و بینیش شکست و پارسال عملش کرد !

 

3- 14 سالگی:  ساعت 7 صبح رفتم مدرسه . جلو در مدرسه که رسیدم دیدم دلم نمی خواد برم . رفتم خونه دوستم ( نرگس) . از شانسم پدرم که هیچوقت تا اون روز سابقه نداشت بیاد دنبالم میاد مدرسه و سراغم رو می گیره و ناظم میگه نیومده  !  لو رفتم دیگه   (البته عادت داشتم همه چی و به مادرم می گفتم )

 

4- از بچگی همه کارام پسرونه بود . همیشه با پسرا فوتبال بازی می کردم . محرم که می شد جلو دسته یه پرچم 10 برار قد خودم می گرفتم و می رفتم . تا 18 سالگی هم 1 بار بیشتر دامن نپوشیدم که البته یکی هم بیشتر نداشتم 

 

5-  23 سالگی : از وقتی گواهینامه گرفتم یک بار بیشتر تصادف نکردم . اون هم روز تولدم با باراباس پلیس بود !

 

 

 ۵ نفری که دعوت می کنم

 

نرگس    سحر    مهدی  خان والا    ULYSSES

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 19:2 توسط مسافر تنها|

 

 

چقدر گفتم حالِ همه‌ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد!
خُب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
يعنی گفته بودم خوبيم، حالمان خوب است،
 
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود ! 

 

 

 

سلام خدمت تمام دوستان خوبم

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

 

یه مدت نبودم و بهتر دیدم به جای شعر یکم از خودم بنویسم تا این روزا رو فراموش نکنم

این ترم آخر ترم سختی بود برام.انقدر سرم شلوغه بود که دیگه به وبلاگم نمی رسیدم .

از یه طرف 17 واحد داشتم. پایان نامم هم که خودش به تنهایی یک ترم برای طراحی وقت لازم داشت. موضوع پایان نامم هم خانه موسیقیه که طراحی یک سالن برای اجرای کنسرت و کلاسهای موسیقی و موزه و...بود . که البته موند برای ترم آینده چون به هیچ کارش نرسیدم

طرح پنجم طراحی مجتمع مسکونی 350 واحده بود که یکم سخت بود . 

بعلاوه کنکور کارشناسی ارشد هم از یک طرف فکرم رو مشغول کرده و کمی هم گرفتار اون بودم

از طرف دیگه من هم که یک ماه دیر رفتم دانشگاه ، حالا دیر رفتنم بماند ، از اوائل آبان بود که مریضی هم به این حجم کار اضافه شد و من هم که دیر رفته بودم مجبور بودم خودم و برسونم درنتیجه تمام اتود های اولیه رو تو تختم زدم اون هم خوابیده چون نمی تونستم با کامپیوتر کار کنم.

5 شنبه ها هم کلاس ۳D maxمیرم که اون هم کلی تمرین داره که با کمک دوستان به کارای اون هم رسیدم . اونا کار می کشیدن و من هم کپی می کردم و می بردم !

احتمالا الان کنجکاو شدین که چه مریضی بود. باید بگم خودم هم نمی دونم.حتی دکترا هم نفهمیدن چی بود . فقط با خوردن یک قرص حدود دو ماه گیج بودم. سردرد و سر گیجه ، حالت و بی اشتهایی هم از عوارض دیگش بود.

نتیجه اخلاقیش هم این بود که هر قرصی که هر دکتری داد نخورین حتی اگر متخصص بود. چون بعدش خودش هم نمی فهمه چه بلایی سرتون اومده و مجبورین 50 تا دکتر عوض کنین و در آخر یه روز که بیدار شدید می بینید خوب شدید! به همین سادگی ! ( دُز قرص بالا بود و من هم بهش حساسیت داشتم . این آخرین حرفی بود که بهم گفتن )   

خلاصه که شعر و شاعری یادم رفته بود عکاسی هم تعطیل شد  و تقریبا روزی 10 -12 ساعت تو رختخواب بودم  . دانشگاه رفتنم هم یه هفته در میون شد.یه سری اتفاقات دیگه هم بود که دیگه فاکتور گرفتم . الان هم که نزدیک آخر ترمه و تحویل پروژه و امتحاناته و بازم کمبود وقت

اینجوری شد که نرسیدم به شما دوستای گلم سر بزنم وخیلی دلم براتون تنگ شده .

چند روزه حالم خیلی بهتره دیگه طاقت نیاوردم که نیام  .

از همه دوستانی که این مدت سر زدن و نرسیدم جواب محبت هاشونو بدم ممنونم .

 

 

 

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم

چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر

تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور

تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدي!

باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ي هميشگي بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و

شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!

من اما از همان اولِ بارانِ بي‌قرار مي‌دانستم

ديدار دوباره‌ي ما مُيَسّر است ...!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 19:5 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin