گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
تو هر نیمه شب نمی دانم با وسوسه کدام ستاره یا کدام چراغ به دیدارم می آیی با نگاهی مستانه شعرم را میخوانی و دور می شوی دل شده و خاموش افسوس که نمی دانی شعر من از نگاه توست که چنین زیبا شده ... واهه آرمن ــــــــــــــ گفتم: «بمان!» و نماندي! تو صداي مرا نشنيدي گفتم : « بمان! » و نماندي! بر گرفته از وبلاگ عاشقانه هرگز به دستش ساعت نمي بست روزي از او پرسيدم : پس چگونه است که هميشه سرساعت به وعده مي آيي؟ گفت : ساعت را از خورشيد مي پرسم پرسيدم: روزهاي باراني چطور؟ گفت : روزهاي باراني همه ساعت ها ساعت عشق است! راست مي گفت يادم آمد که روزهاي باراني او هميشه خيس بود در آسمان دو چیز افسونم میکند آبی بی کران و خدا آن را می بینم و می دانم که نیست او را نمی بینم و می دانم که هست ...
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

| Design By : Night Skin |


