تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

 

 

امروز ابرهای عاشق چنان تنگ خورشید را در آغوش گرفته بودند که پرتوهای خورشید دیگر نمی درخشیدند

ابرها همچنان می باریدند

تا آخرین قطره شان آسمان را ترک کردند .

 ابرهایی که تا ساعتی قبل در اوج آسمان در آن وسعت نیلگونی در آن فضای روحانی جای داشتند اکنون بر بستر خاک لمیده بودند .

امروز به این باور رسیدم که بارش ، فطرت ابر است

امروز درک کردم که قلبم برای تراوش عشق ، ترا طلب کرد ، ترا خواند ، تو دیروز آسمانم شدی تا من ببارم

من امروز هنوز در آسمان چشمانت جای دارم

امروز قلبم از تو می خواهد مرا یاری کنی تا آخرین قطره ام ، آسمان چشمانت مرا پذیرا باشد

بگذار برایت ببارم ، شاید حقیقت را بیابم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:42 توسط مسافر تنها| |

 

سلام . امروز خانه هنرمندان بودم . نمایشگاه پوستر بود . تصمیم گرفتم چندتا از پوسترهاشو براتون بگذارم . تا یه مدتی هم نمیرسم آپ کنم و بهتون سر بزنم . ببخشید 

                                     

  

  

  

  

   

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 23:11 توسط مسافر تنها| |

 

سلام به همه دوستای گلم

اینم چندتا شعر از آقای حسین پناهی برای دوستانی که در خواست کرده بودند

 

منظومه ها

پس اين ها همه اسمش زندگي است

 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها

حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

 و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم

خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند

 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش

برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند

و فكر من

واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس رابر مي داشتند

و همين طور ريگ ها

 و ماه

 و منظومه ها

 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد

زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

 

 

 

آوار رنگ

هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد

امشب دلي كشيدم

شبيه نيمه سيبي

كه به خاطر لرزش دستانم

در زير آواري از رنگ ها

ناپديد ماند

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 1:55 توسط مسافر تنها| |

 

همين امشب بر در درگاهت مي آيم ،

نران اين دل شكسته را ،

همين امشب مرا ياري كن ،

براي زخمهاي كهنه مرحمي نو شو  ،

همين يك شب براي سيل اشكهايم جوي شو  ،

براي خواب معصومانه نگاهم بستر شو ،

در و ديوار غصه بي انتهاي مرا تا اين نهايت ياري كن ،

بمان يك امشب كه شايد مرا هم صبحي باشد

بمان

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 22:44 توسط مسافر تنها|

 

خدایا !

من کلی دعای مستجاب نشده دارم . چرا همه دعا هامو مستجاب نمی کنی ؟

شاید تقصیر منه که زیاد دعا نمی کنم و آنقدرها که لازمه صدات نمی زنم ؟

راستش ، گاهی شیطون میاد وسط دعاهام و توی دلمو خالی میکنه .

آنوقت من نا امید میشم و میگم : اصلا این دعا کردن چه فایده ای داره ؟

خدا که جواب منو نمیده ؟

اما وقتی به دعاهای قبلیم فکر میکنم می بینم چقدر خوب شد که خیلیهایش را مستجاب نکردی .

اصلا چقدر خوبه که تو همه دعاهای آدمهای روی زمین رو مستجاب نمی کنی .

حتما دنیا زیرو رو می شد !؟

 

  

سلام 

 امشب یه میل به دستم رسید که بی مناسبت با این نوشتم نبود تصمیم گرفتم که اضافه اش کنم

 

 

خدایا!!  شکر...

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 20:23 توسط مسافر تنها| |

 

فرصت آئینه ها در پشت در مانده است

روشنی را میشود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

آشنا تر شد

سایبان از بید مجنون

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آئینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفسهای نگاهی

می شود سر شار

از راز بهاری شد

 

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

در زمین زندگانی

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

چشمها را می شود آموخت

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بیدریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

                    من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                    من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟!

 

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

                          در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟

                          در کجا دست من و سیمان گره خوردند ؟

 

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                              جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

می شود در سردی سر شاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                             مهربانی را بیاموزیم

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 0:34 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin