گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
انسان دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد . آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد ، آسمان و زمين را بهم ريخت خدا سکوت کرد ، جيغ زد و جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد، به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن . لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز... با يک روز چه کار ميتوان کرد . خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت و گفت:حالا برو و زندگي کن . دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد لذت برد و سر شار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او همان يک روز زندگي کرد . اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت . "" کسي که هزار سال زيسته بود "" دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه ! اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقتي است كه هر شب به تو مي انديشم به تو آري به تو يعني به همان منظر دور، به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري ؛ به تبسم ، به تكلف ، به دل آرايي تو ... به خموشي ، به تماشا ، به شكيبايي تو به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت، به سخنهاي تو با لهجه شيرين سكوت، به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم شبحي چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است، در من انگار كسي در پي انكار من است ، يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است، يك نفر ساده ، چنان ساده كه از سادگيش ميشود يك شبه پي برد به دلداد گي اش يك نفر سبز ، چنان سبز ، كه از سرسبزيش ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش ، رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است ... آي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست ؛ راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟! اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست ؛ پس چرا رنگ تو با آينه اين قدر يكي است؟! حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش ... عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود، آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود ... اينك از پشت دل آينه پيدا شده است ، و تماشاگه اين خيل تماشا شده است؛ آن الفباي دبستاني دلخواه تويي ... عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي . سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديدار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد تگرگي نيست ، مرگي نيست صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهاي بلور آجين زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است تو بن بست اين روزگار، و حسرت هام ريشه هاش ... که اگرم نتوني ميوه هاشو بچيني ، چقدر آئینه تاریک است چقدر گم شده بودم چقدر بی حاصل چقدر باور باران مرا نباریده است چقدر دور شده ام از اشاره خورشید چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است ! چقدر خورده مرا موریانه مدرک ! چقدر محبس یک میز باطلم کرده است ! من از کدام جهت رو به نیستی رفتم !؟ کجا تمام شدم از عبور نیلوفر !؟ چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست و چشمهای من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد! چقدر بیگانه است ! چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است چگونه دل بستم !؟ چگونه هیچ نگفتم !؟ چگونه پیوستم !؟ چراغ در کف من بود چگونه روشنی راه را نفهمیدم ؟ هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی وز هر طرفی رفتم ، تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم ، پاسخ ز تو بشنفتم بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی هر شب که قمر تابید ، هر صبح که سر زد شمع در گردش روز و شب ، شمع و قمرم بودی در صبحدم عشرت ، همدوش تو می رفتم در شامگه غربت ، بالین سرم بودی در خنده من چون ناز ، در کنج لبم خفتی در گریه من چون اشک ، در چشم ترم بودی چون طرح غزل کردم ، بیت الغزلم گشتی چون عرض هنر کردم ، زیب هنرم بودی آواز چو می خواندم ، سوز تو بسازم بود پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی هرگز دل من جز تو ، یار دگری نگزید ورخواست که بگزیند ، یار دگرم بودی سرمد به دیار خود از ره نرسیده گفت هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی چه رویای شیرینی بود... راستی رویا بود یا واقعیت ؟ خواب بود یا بیداری ؟ هر چی بود دیگه نیست ! ولی زیبا بود... ساده است نوازش سگی ولگرد . شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفتن اینکه سگ من نبود . ساده است ستایش گلی ، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد . ساده است بهره جویی از انسان ، دوست داشتنش بی احساس عشقی ، او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت. ساده است لغزشهای خود را شناختن . با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم ساده است که چگونه میزییم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم . ما تماشاچیانی هستیم ، معاشران گره از زلف يار باز کنيد شبی خوش است بدين قصهاش دراز کنيد حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد رباب و چنگ به بانگ بلند میگويند که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد نخست موعظه پير صحبت اين حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب يار دلنواز کنيد 
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب، خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه !
.jpg)

يه درخت بزرگ هست که آرزوهاي محال ميوه هاشن
تو بن بست توهم يه درخت هست
حداقل مي توني ازش بري بالا ...
که پشت درهای بسته ماندهایم !
دیر آمدهایم !
خیلی دیر ...
پس به ناچار
حدس میزنیم ،
شرط میبندیم ،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است ...
حسین پناهی
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
... کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
| Design By : Night Skin |


