تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

 

 

نگاه می کنی ولی ، دگر نمی شناسی ام

مرا صدا بزن که من از این سکوت عاصی ام !

 

سکوت می کنی ولی، سکوت راه چاره نیست

سکوت تو جواب این ، دل هزار پاره نیست

 

همیشه زود می رسم !  همیشه دیر می رسی

سرم به سنگ خورده است ، ولی چه سود ؟ می روی ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1384ساعت 20:41 توسط مسافر تنها| |

 

 

 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 

اگــر غصه باريد از مـاه و سال

به ياد گذشته صبورم هنوز

 

شـکستند اگر قاب يــاد مــرا

دل شيشه دارم بلورم هنوز

 

ســفر چاره دردهايم نـشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

 

سـتاره شدن کار سختي نبود

گذشتم ولي غرق نورم هنوز

 

پــر از خاطرات قشنگ توام

پر از ياد و شوق و مرورم هنوز

 

اگر کوک ماهور با ما نســاخت

پر از نغمه پاک شورم هنوز

 

قبول است عمر خوشي ها کم است

ولي با توام پس صبورم هنوز

نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 1:49 توسط مسافر تنها| |

 به یاد امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

بودن و نفس کشیدن و زندگی کردن و زنده بودن و ماندن و بی قراری و دلواپسی و نگرانی و دلتنگی و هزار اوج و فرود و بالا و پائین رفتن و دل به دریا زدن و مسافر شدن و از حصار روزمرگی رستن و یورش به قلب خطر و نهراسیدن ار هیچ چیزی جز فراق یار و دیگر و دیگر چه میخواهد ؟ جز عشقی پاک و نگاهی صمیمی و دلی زلال و روحی منزه و دستانی گرم !
میخواهم بگویم که تا مرز عاشقی را رد نکرده ای بیهوده به دنبال خوش مرامی و نیک بختی مباش . بی زخم هجران بر دل و بی نفس معشوق زندگی به قرانی ناقابل هم نمی ارزد . روزی که دلت سنگ شد و برای کسی نلرزید و برای چشمانی تنگ نشد و از نبود اویی که قاپ روحت را دزدیده بارانی نشد حتم بدان که میان آدم بودن و این تحفه سنگی فاصله ای است طی نا شده . یقین دارم که عشق نبض جهان ماست . ایمان دارم که دوست داشتن جوهره اخلاق و صفات بارز ماست . نترس دوست من ...نترس ...بگذار دلت کمی هوای یار بخورد ...خوش تر خواهی بود هرچند چشمانت خیس باشد و گونه هایت لرزان و شانه هایت زلزله خیز ...من باز در مقابل درگاه سرزمینم به احترام توست که ایستاده ام .
                                             

                                                         ژولیس سزار 
                                           امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 18:49 توسط مسافر تنها|

ما از شادی می گرییم و در رنجهایمان می خندیم . مرزی بین شادی و رنج نیست . رنجها و شادیها همیشه در هم آمیخته اند

و خوردن عصاره آن زندگیست که جریان دارد

اما ما همیشه تشنه زندگی بدون رنج هستیم و به خاطر همین است که زندگی را نمی یابیم

زیرا اگر آب خالص را در صافی بریزیم ، چیزی باقی نمی ماند .

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384ساعت 21:2 توسط مسافر تنها| |

 

هنوز داغ از دست دادن "منوچهر آتشی" و "مرتضی ممیز" را تسلا نیافته بودیم و هنوز در بهت از

دست‌دادن جمعی از خبرنگاران و روزنامه‌نگاران بودیم که خبر درگذشت "منوچهر نوذری" هم رسید...

روحشان شاد و یادشان گرامی.... 

*************************************

حسرت نبردم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان :

دریا ، همه عمر ، خوابش آشفته ست

 

 

 

هیچ می دانی چرا ، چون موج،

در گریز از خویشتن ، پیوسته می کاهم ؟

زان که بر این پرده تاریک ،

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم ،

آنچه می بینم نمی خواهم .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 1:49 توسط مسافر تنها| |

 

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمين های سراسر لوت

باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سينه ام جز بته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زردگونه بسته ام اميد.

هست گلهايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندر ين تاريک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گيرد.

 

نوشته شده در شنبه 12 آذر1384ساعت 9:2 توسط مسافر تنها| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 16:0 توسط مسافر تنها| |

 

سلام به همه دوستای گلم

می دونم این داستان یکم طولانیه ولی به نظر من ارزش خوندنشو داره . امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد .

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند .

آن شخص به تماشای پروانه اداما داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند

اما چنین نشد !

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .

 

                                           

                                           

 

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود ، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به یک تقلا نیاز داریم .

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ، فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد ، تا قوی شوم

من دانش خواستم خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد .

من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .

من به آنچه خواستم نرسیدم ....

اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد

 

Don't worry .

fight with difficultises and be sure that you can prevail over them

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 23:0 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin