گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه ؟ تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا ؟ دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی ؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره ، بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم . اما نخوای بدونه ! تا حالا شده ؟ زير بارون راه نرفتي
باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا میگویم : خداحافظ سلام به همه دوستان خوبم الان از دست یکی از بچه های وبلاگ نویس که اسمشو نمیآرم خیلی عصبانی و ناراحت هستم دلم میخواست یه جایی باشی . حتی اگه شده یه جای دور . آنوقت حتما میومدم پیشت . حتی اگه پیش تو اومدن سخت بود . همش دنبالت می گردم . میگن تو همه جا هستی.اما من پیدات نمی کنم. مگه تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیکترم ؟ آخه رگ گردن نزدیک ما نیست ؟ درون ماست . به این آیه فکر می کنم دلم هری میریزه . آیا فکر میکنی خدا همین نزدیکیهاست ؟ هیچوقت نزدیکیشو احساس کردی ؟ اما چرا ....؟ چرا گاهی وقتا اینقدر احساس فاصله می کنیم ؟؟؟؟!!!!!! سلام به همه دوستان خوبم شرمنده که بی خبر رفتم و تو این مدت بهتون سر نزدم و از همه دوستای گلم که بهم سر زدن تشکر میکنم به خصوص از نرگس و سحر و راحیلا عزیز که تو این مدت تنهام نگذاشتن الان که برگشتم کلی حرف دارم . اما باز بعد از نوشتن همه رو پاک کردم و ترجیح می دهم فقط به این شعر اکتفا کنم . نباشم گر در این محفل چه غم دیوانه ای کمتر خوش آنروزی ز خاطرها روم ، افسانه ای کمتر بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر تو ای تیر قضا صیدی ز من بهتر کجا جوئی بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگو ئی نوائی کم . غمی کم . ناله مستانه ای کمتر ز جمع خود برانیدم ، که همدردی نمی بینم میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو پرستوئی نهان ، در تیر کوب خانه ای کمتر چه حاصل زینهمه شور و نوای عاشقی ای دل نداری تاب مستی جان من ، پیمانه ای کمتر چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم سبو بشکسته ای ، در گوشه میخانه ای کمتر نوید از بین ما رفت * نوید نویسنده وبلاگ یکمی حرف دل . (واقعیت زندگی) بود
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم.
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
بهر هر ياری كه جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها كرد با من ، در لباس دوستی
كوه پا بر جا گمان مي كردمش ، دردا كه بود
از حبابی سست بنيان تر ، اساس دوستی
بس كه رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بيم دشمنی ، دارد هراس دوستی
جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند
كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستی
دشمن خويشی رهی ، كز دوستداران دوروی
دشمنی بينی و خاموشی به پاس دوستی![]()
خودش هم میدونه چرا . به همین خاطر این شعرو نوشتم . منظورم به همه نیست .
![]()

مجنون آخر به عشقش نرسید
روحش شاد
| Design By : Night Skin |

