تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

دیگه نه همسفر می خوام نه دلخوشی

 

 

 

هیچکس

آب بر  زمین  نریخت

هیچکس برای ما دعا نکرد

در تمام راه

یک پرنده از وسیع آسمانمان , رد نشد

غنچه ای

در مسیرمان نبود

یا اگر که بود

لب به خنده وا نکرد

در کناره کویر

زیر آسمان صاف و پر ستاره کویر

هیچکس من و تو را صدا نکرد

هیچکس دلش برایمان نسوخت

در تمام راه

یک مسافر از کنارمان گذر نکرد

آه , هیچکس

اینچنین غریب

مثل ما سفر نکرد

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 2:55 توسط مسافر تنها|

 پسرک 

 
  پسرك باز هم تماشا كرد به تمام فضاي رستوران .

ونگاه گرسنه اش سر خورد باز برميزهاي رستوران

حاميان حقوق انسان ها خسته از كنفرانس بعد از ظهر .شاد و آرام شام مي خوردند

صبح زود است و روز دوم از كنفرانس حمايت از انسان 

پسرک ژنده پوش و كوچك سال مرده بر پله هاي رستوران !!!!!

 

                                               بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد 

بابا انار و سيب و نان را می نويسد

حتی برای خوردنش دندان ندارد 

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد، آن ندارد 

بنويس : کی آن مرد در باران می آيد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟ 

ايمان برادر گوش کن، نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد!

غلامعلی شکوهیان

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 23:3 توسط مسافر تنها| |


هر که رفت
پاره ای از دل ما را
با خود برد ...

اما
او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما !؟ ...
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 15:29 توسط مسافر تنها| |

 

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار اما باز
تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم
سلامم را تو پاسخ گوي با لبخند بی تزوير
بپرس احوال تنهايی من را
حال اينجايم
مپرس از اتفاق ياُس فرداها
مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنيای پاكی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدايم كن ز اين و آن
رها از منت بی مهر خاكی ها
سلام من صدای وسعت تنهايی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان اميد تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی كه نگذاری
اگر خواهی كه ننشينم تك و تنها
در اين اندوه و حسرت های تكراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...
 

 

 بيژن داوری دولت آبادی

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1384ساعت 6:36 توسط مسافر تنها| |

من از مردم همين شهرم. همهء آدماي اين شهرم دوست دارم . چون تقريبا هيچ کدومشونو نميشناسم .
از آدم هاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده کشيديم ، اگر کسي حرفهاي مجسمه هارو باور
کنه، بايد بين خودشو مردم نرده بکشه !
                   من اين حرف هارو باور کردم ،  اصلا باور کردني هست ؟           
         
توانا بود هر که دانا بود  . واقعا ؟؟
من با همه غريبم ، با مجسمه ء آدمها - با آدمهاي مجسمه .
آدم ها از دور دوست داشتني ترن

شايدم خيالاتيمو ميترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم از خيالبافي دست بردارم

اما اگر دو نفر به قيمت دوستي مجبور بشن تا اخر عمر بهم ديگه دروغ بگن  بهتره که در تنهايي بشينن و به چيز هايي فکر کنن که دوست دارن .
روز ها فکر کردن فايده نداره.  صدا و نور و شلوغي  مزاحم خيالبافي آدمه .
بايد صبر کرد تا شب بشه .     
شبها ي روشن

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 1:33 توسط مسافر تنها| |

 

بخوان به نام عشق

 از گفته ها

تنها كلام توست كه مي ماند .

 ازين پنجره

 شامگاه را پيشباز مي كنم .

 مي گفتي :

            « لالايي بلند مژگانت را دوباره خواهم شنيد »

آغاز كن

     كه

        شبي به بلندي انتظار يافته ام

                                                                              فرخ تمیمی

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 0:22 توسط مسافر تنها| |

 

باز هم تو غریبه

ساده و ساکت

از دور دستها آمده ای

چرا حرف نمی زنی

از دست من کاری ساخته نیست ؟

من هم چون تو درد کشیده ام

اما غریبه

درد من از جنس تو نیست

غصه های من آخر قصه هائیست

که تو آنها را هرگز نشنیده ای

داستانی از بایدها

داستانی از سوختن من و سکوت تو

چیزی نمی گویی غریبه ؟

دلواپس من نباش

به عادت حضورت دل خوش است

حتی وقتی نیستی

باز هم عاشق تو ست

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1384ساعت 22:0 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin