گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
زندگي يعني چه، يعني آرزو كم داشتن مهدی سهیلی کمترین تحریر از یک آرزو این است آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی در قناری ها نگه کن ، در قفس ، تا نیک دریابی کز چه در تنگناشان باز شادی های شیرین است کمترین تصویری از یک زندگانی : آب نان آواز ور فزون تر خواهی از آن گاهگه پرواز ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز ور فزون تر باز هم خواهی ... بگویم ، باز ؟ آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگ سالی شد که کسی در فکر آوازی نخواهد بود وقتی آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود میلاد مولود کعبه امام عدالت بر تمامی شیعیان مبارک گر چه با يادش ، همه شب ، تا سحر گاهان نيلي فام ، بيدارم گاهگاهي نيز وقتي چشم بر هم مي گذارم ، خواب هاي روشني دارم ، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري است ، بيداري است ، بيداري ! اينك اما در سحر گاهي چنين از روشني سرشار ، پيش چشم اين همه بيدار ، ايا خواب مي بينم ؟ اين منم همراه او ؟ بازو به بازو ، مست مست از عشق ، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور ، از اين سوي دريا رفته تا دروازه خورشيد ؟ اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا ! خواب يا بيدار ، جاوداني باد اين روياي رنگنيم !
فريدون مشيري می شود برگشت اشتیاق چشمهایم را تماشا کن می شود در سردی سر شاخهای باغ جشن رویش را بیفروزیم دوستی را می شود پر سید چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست اگر پرسد ز من روزي خدايم، به دنيايم چه مي کردي؟ چه گويم؟ اگر گويد خدا با من، تو در دنيا کدامين کار را کردي، که از نامت دلي خرسند گردد؟ چه دارم پاسخش گويم؟ اگر روزي ز من پرسد خدا، تو با اين کوهسار مهلت و فرصت، براي سخت روز محشر کبري، براي آن چنان روزي، که از حسرت همي سوزي، چه اندوزي؟ چه خواهم گفت ؟ ************************************************************** اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟ اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم داره از قبیله ما یکی یکی کم میشه هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره شیشه نازک دل منتظره تلنگره هنوز سه ماه از فوت پدر بزرگم نگذشته که دائیم هم رفت با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم : تا شقایق زنده است زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی و دلخوش کرد ؟ یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته ، نرمتر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی : چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه آره تنها باشه ، یار غمها باشه یادته می گفتی : گاهگاهی قفسی می سازم ، میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود کاشکی دلشون شیدا بود من بدنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هرچه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر بیفتم تا هرچه دورتر و دیرتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یک لحظه پیش از انکه می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم، همین دکتر علی شریعتی من نميدانم -و همين درد مرا سخت می آزارد- که چرا انسان ، اين دانا ، در تکاپوهايش ، -چيزی از معجزه آنسوتر ...! - ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلی دارد؟ ، که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نميداند در يک لبخند چه شگفتی هايی پنهان است خوب بودن به خدا سخت ترين کار است و نميدانم که چرا انسان تا اين حد، با خوبی بيگانه است؟ -و همين درد مرا سخت می آزارد-
فرشته اي به نام مادر وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم . باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام مبادا نیست ! آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا ، روزی درست مثل همین روزهای ماست اما چه کسی چه میداند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست ...
چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
ديو از دل راندن و نقش سليماني زدن
بر نگين خاتم خود اسم اعظم داشتن
كنج درويشي گرفتن بي نياز از مردمان
وندر آن اسباب دولت را فراهم داشتن
جامعي زيبا بر اندام شرف آراستن
غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن
تا برآيد عطر مستي از دل جام نشاط
در گلاب شادماني شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگي در بشر داني كه چيست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
مهربانی را بیاموزیم ![]()
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
![]()

* * * * * * *
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و گفت : مي گويند فردا شما مرا از بهشت به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد کرد .
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه : اما اين جا در بهشت من ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند .
خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .
* * * * * * *
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم !؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي درگوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني .
کودک با ناراحتي گفت : وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني .
* * * * * * *
کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟
- فرشته ات از تو محافظت مي کند . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .
خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و به تو راه بازگشت به سوي من را خواهد آموخت. گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود .
* * * * * * *
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو !خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد
نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني...
روز مادر رو به همه مادرای گل تبریک میگم ![]()

| Design By : Night Skin |





