تبليغاتX
گل يخ




















گل يخ

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان:"یواش تر برو من می ترسم."

مرد جوان:"نه اینجوری خیلی بهتره."

زن جوان:"خواهش می کنم من خیلی می ترسم."

مرد جوان:"خوب اما اول باید بگی دوستم داری."

زن جوان:"دوستت دارم.حالا میشه یواش تر برونی."

مرد جوان:"مرا محکم بگیر."

زن جوان:"خوب حالا میشه یواش تر برونی"

مرد جوان:"باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بگذاری

اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه"

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه افرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود . بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی می رود اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را ببرد.

 

برگرفته از وبلاگ کوچولو

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1384ساعت 23:55 توسط مسافر تنها| |

 

سلام دوستان  

توصیه میکنم وقت کردید حتما ببینید .

گفتگو با استاد

شاد باشید

 

موجیم و وصل ما , از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است , رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم , پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما, درخود چکیدن است

ما مرغ بی پریم , از فوج دیگریم

پرواز بال ما , در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال , بر پرده خیال

اعجاز ذوق ما , در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم  , جز سایه ای ز خویش

آیین آئینه , خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان , خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را , تنها ,شنیدن است

بی درد و بی غم است , چیدن رسیده را

خامیم و درد ما , از کال چیدن است

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 22:22 توسط مسافر تنها| |

 

دشتها آلوده است

در لجنزار،گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را 

علف هرزه کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد

که در آن آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

وکسی فکر نکرد 

که چرا ایمان نیست ؟

و زمانی شده است 

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست                                

                                                                                                                                                حمید مصدق

 

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1384ساعت 9:34 توسط مسافر تنها| |

 

 

در اين خيمه شب بازي روزگار

              درست است منهم ، عروسک شدم

                         درست است , در سلک بازيچگان

                                نمايان به صد رنگ و مسلک شدم

 

سر نخ بدستان ، در اين صحنه ها

              نخ آويز دستان ديگر شدند

                         تماشا گران را چه پنداشتي ؟

                                که مبهوت اينگونه منظر شدند

 

ببازيچه و دستها ، بنگريد

              همه حکم بردار يکديگرند

                         گر از ديده من تماشا کنيد

                               تماشاگران نيز ، بازيگرند

 

ولی من از آنگونه بازیچه ها

              نبودم , که بیهوده رقصان شوم

                          سر نخ , ندادم به دست کسی

                                که از رقص او , خود گریزان شوم

 

 تماشاگران , جمله حیران شدند

              از این رقص و نقشی , که من داشتم

                     در این صحنه ها , جامه ساده ای

                               که بی رنگ تر شد , بتن داشتم

 

چو این دید آن خیمه شب باز دهر

              که تنها تماشاگر , صحنه هاست

                         فغان زد , تو بازیچه کیستی ؟

                                که از دیگران رقص و نقشت جداست

 

بگفتم : سر نخ مرا دست تست

              نه در دست بازیگران دگر

                          برای تو تنها برقصم ولی

                                به آزادگی در جهان دگر

 

 

معینی کرمانشاهی

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1384ساعت 0:33 توسط مسافر تنها| |

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفائي

عهد نا بستن از آن به كه ببندي و نپائي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بستم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرائي ؟

ای که گفتی نرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بحر تفکر، تو کجایی ؟

پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند

تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمائي

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان

اين توانم كه بيايم به محلت به گدائي

عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدائي

روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا

در همه شهر دلي نيست كه ديگر بربائي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائي

شمع را بايد از اين خانه بدر بردن و كشتن

تا به همسايه نگويد كه تو در منزل مائي

سعدي آن نيست كه هرگز ز كمندت بگريزد

كه بدانست كه در  بند تو خوشتر كه رهائي

خلق گويند برو  دل به هواي دگري ده

نكنم ،خاصه در ايام اتابك ،دو هوائي

 

 * این شعر رو یکی از دوستای خوبم برام فرستاده و زحمت تایپشو کشیده . میخواستم همین جا از این دوست عزیزم تشکر کنم .  این شعر رو به خودش تقدیم میکنم

 

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 14:50 توسط مسافر تنها| |

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1384ساعت 12:12 توسط مسافر تنها| |

 

بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد                      گل تاب فشار در و ديوار ندارد

امروز سالروز شهادت ام ابيها فاطمه زهرا سلام الله عليها است .فرا رسیدن این روز رو به محضر مولایمان، حضرت حجّة ابن الحسن  و همه ی داغ داران تسلیت می گویم.

 

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1384ساعت 10:47 توسط مسافر تنها| |

 

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

ملامت گو چه دریابند میان عاشق و معشوق ؟

نبیند چشم نایبنا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را بپابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبندست

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس و تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانانست

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که در مانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد انسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

 

 

نوشته شده در شنبه 18 تیر1384ساعت 20:28 توسط مسافر تنها| |

 

نوشته شده در شنبه 18 تیر1384ساعت 3:9 توسط مسافر تنها| |

 

به جستجوی تو ای عشق، تا کجا رفتم

ز قله های مه آلود تا خدا رفتم

به یاد گمشده سالهای کودکیم

ز شهر خاطره ها و گذشته ها رفتم

هنوز قصه ما بر سر زبانها بود

ز هر طرف که گذشتم ، به هر کجا رفتم

ز جاده های شقایق، زکوچۀ گل سرخ

به جستجوی تو ، ای بوی آشنا، رفتم

به شوق دیدن تو ، ای پرنده غمگین

هزار بار من این راه رفته را ، رفتم

گهی نشان تو را از ستاره پرسیدم

گهی بدان چمن سبزِ دلگشا رفتم

بیا که بی تو غزل بر لبم نمی گنجد

چو قصه های قدیمی ز یادها رفتم

 

اصغر واقدی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1384ساعت 17:49 توسط مسافر تنها| |

 

 

       

                                                          ((حرفهایی برای نگفتن )) 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1384ساعت 15:13 توسط مسافر تنها| |

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1384ساعت 12:50 توسط مسافر تنها| |

 

تو عاشقانه ترین فصل از کتاب منی

غنای ساده و معصوم شعر ناب منی

رفیق غربت خاموش روز خلوت من

حریف خواب و خیال شب شراب منی

تو روح نقره ای چشمه های بیداری

تو نبض آبی دریاچه های خواب منی

سیاه و سرد و پذیرنده _ آسمان توام

بلند و روشن و بخشنده _ آفتاب منی

مرا به سوی تو عشق بی حساب مباد

چرا که ماحصل رنج بی حساب منی

 همیشه از همه پرسیده ام رهایی را

تو از زمانه کنون بهترین جواب منی

دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید

کنون تو نقطۀ پایان اظطراب منی

گریزی از تو ندارم هر آنچه هست تویی

اگر صواب منی یا که نا صواب منی

 

حسین منزوی

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1384ساعت 23:6 توسط مسافر تنها| |

 

 

 

برگ ها از شاخه مي افتاد ،

من ، تنهاي تنها ، راه مي رفتم

در كنار بركه اي پوشيده از باران برگ

شايد اين افسوس را ، با باد مي گفتم :

آه ، اي آئينه را

اين برگ هاي خشك ، پوشانده است

آن صفا ، آن روشنايي

در غبار تيرگي مانده است

تا كجا مهر بهاران ، پرده از رخسار اين آئينه بردارد

چهره او را به دست نور بسپارد

روزهاي زندگي

مثل برگ از شاخه مي افتاد و من ،

همچنان تنهاي تنها راه مي رفتم

يادها ، غم هاي سنگين

چهره آئينه دل را كدر مي كرد .

شايد اين فرياد را با خويش مي گفتم :

 بايد اين آئينه را از ظلم اين ظلمت

رهايي داد

چهره او را به لبخندِ اميدي تازه

از نو ، روشنايي داد

عشق بايد پرده از رخسار اين آئينه بردارد

چهره او را به دست نور بسپارد

 

 

 

نوشته شده در شنبه 11 تیر1384ساعت 21:26 توسط مسافر تنها| |

 

 

به انتظار تو هر کوچه چراغانی ست

هوای چشم من از اشتیاق بارانی ست

چه روزها که به دیدارت آفتاب شتافت

کرشمه های تو اما همیشه پنهانی ست

به آبروی تو سوگند می دهم , که بیا

و گرنه باغ شود خشک , رو به ویرانی ست

بیا به پای تو پرپر شده ست خرمن گل

از این بهار , در ین لاله زار,ارزانی ست

چو غنجه دل به گلی بسته ام که بی خار است

چه احتیاج به خضری که خود بیابانی ست

به دیدن تو اگر قالبم تهی نشود

قصیده می شوم از وصف تو که طولانی ست

چقدر فاصله داری مگر ستاره صبح ؟

حضور سبز تو دور از زمین ظلمانی ست ؟

به دوستان تو امروز اعتمادی نیست

که هر گروه , گره خورده پریشانی ست

برای باز شناسی , فراز گنبد عشق

کبوتر حرم دل آماده نگهبانی ست

شبی به شیوه شیرین , کسی دلم را برد

قیافه مثل همین قیافه که نورانی ست

 

سید محمد عباسیه کهن

 

نوشته شده در جمعه 10 تیر1384ساعت 9:27 توسط مسافر تنها| |

 

قهر کردی و رفتی تا بدانم

رفتن را همیشه نمی شود

در خواب خاطره ها گریه کرد

رفتی تا همه بدانند

دختری تنها در امتداد این کوچه غریب

تا ابد تنها ماند

انگار می دانستی

که حتی خط و خاطرات را هم

در ازدحام این گریۀ بی گاه

گم می کنم

حالا به خلوت خوابهایم آمدی که چه ؟

آمدی دستی تکان بدهی و بروی

که فراموش نکنم ساعت زلال قرارمان را

همان پنج شنبه های بی غرور من و بی بازگشت تو

حالا بیا و به هر بهانه ای که می دانم و می دانی برگرد

دلم برای آن گفتگو های گرم تنگ شده

و برای تو و آن دقایق ناماندگار

که ما را در خواب خاطره ها جا گذاشتند و رفتند

می دانم که نمی آیی

آسمان بارانی گواه این حرف من است

مهربانم !

منی که پیراهن پریروزهای تو را قاب گرفته ام

و بی قرار آمدن تو

هی بوی نیامدنت را می شنوم

حتی از این پیراهن کهنه قدیمی

و از آسمانی که از وقت رفتنت گواه همیشه دلتنگی هایم بوده است

پس بیا و به حرمت این لحظه های پر گریه بر گرد

 

برگرد و لحظه ای حتی نامهربان کنارم باش

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 2:46 توسط مسافر تنها| |

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانة ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

خانة دوست کجاست؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 13:43 توسط مسافر تنها| |

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1384ساعت 14:28 توسط مسافر تنها| |

 

بر شانه های تو

 

 

وقتي كه شانه هايم

در زير بار حادثه مي خواست بشكند

يك لحظه

از خيال پريشان من گذشت

بر شانه هاي تو

بر شانه هاي تو

مي شد اگر سري بگذارم

و من بغض درد را

از تنگناي سينه بر آورم هاي هاي

آن جان پناه مهر

شايد كه مي توانست

از بار اين مصيبت سنگين

آسوده ام كند

 

فريدون مشيري

نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1384ساعت 1:39 توسط مسافر تنها| |

 

 

دلم براي کسي تنگ است که گرچه قلب کوچکم راربود ، اما عشق را به من هديه داد . دلم براي کسي تنگ است که ميدانم حتي لحظه اي از عمرش رابراي فکرکردن به من هدرنداده است . دلم براي کسي تنگ است که با اوبودن برايم بسيار ، بي او بودن برايم اندک ، وبه فکر اوبودن برايم بس است . دلم براي کسي تنگ است که ميدانم که مي داند دوستش دارم  

 

 

 

******************************************************************

 

چيزهايي که نگفتم

 

من نگفتم:  " اين کار را نکن"

وقتي چمدانت را بستي که بري.

من نگفتم: " برگرد پيشم عزيزم، بيا يه بار ديگه امتحان کن منو "

وقتي اون از من پرسيد که دوستش دارم يا نه

من فقط نگاه کردم.

اون رفت و من الان توي گوشم مي پيچه

اون چيزهايي که نگفتم.

من نگفتم : " منو ببخش، چون نصف اشتباه ها مال من بوده " .

من نگفتم : " ما دوباره سعي مي کنيم. چون چيزهائيکه ما مي خواهيم عشق و وفاداری و زمانه"

من نگفتم: " اگه اين راهيه که تو مي خواهي، من جلوتو نمي گيرم" .

اون رفت و من الان مي شنوم، همه چيزهائيکه نگفتم.

من نگفتم : " پالتويت را کنار بگذار، الان يه قهوه درست مي کنم و با هم صحبت می کنيم. "

من نگفتم :" راهي که مي خواهي بري طولانيه، تو هم تنهايي و جاده بي انتها."

من گفتم: " خداحافظ، شانس به همراهت، به سلامت ."

و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چيزهايي که نگفتم.

من اونو توي بازوهام نگرفتم و اشکهاشو نبوسيدم.

من نگفتم : " زندگيم بي معني مي شه، اگه اينجا نباشی. "

من فکر کردم به کارهايي که می شه "کرد، وقتي آزاد باشم.

ولي امروز، کاری که می کنم ،

شنيدن چيزهایی که نگفتم.

  

 

 

شل سيلور استاين

 

نوشته شده در شنبه 4 تیر1384ساعت 10:50 توسط مسافر تنها| |

 

 

خوابی دیدم

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم . بر پهنۀ آسمان صحنه هایی از زندگی برق زد . در هر صحنه دو جفت جای پا روشن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است .این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم . خدایا تو  گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود . ولی دیدم که در سخترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت . نمی دانم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .خدا پاسخ داد ، بندۀ بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .اگر در آزمونها و رنج ها فقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم

 

 

پرستو ابراهیمی

نوشته شده در جمعه 3 تیر1384ساعت 19:28 توسط مسافر تنها| |

 

لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت ( آری)

که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را، همیشه بر زبان رانی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیِّاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست، (آنِ) من

مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزویِ خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما ! پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک ، جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

(( صدایی از صدای عشق خوشتر نیست )) حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

 

محمد علی بهمنی

نوشته شده در جمعه 3 تیر1384ساعت 13:56 توسط مسافر تنها| |

 

 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو  ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوستش داری ....

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ....

 

چقدر سخته تو خیالت ساعتها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخت وقتی پشت ریزش دونه های اشک گونه هات خیس شود اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی ... و هزار بار غرورت رو بشکنی و آن وقت آروم زیر لب بگویی ( گل من باغچه نو مبارک )

 

 

این مطلب رو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم .خوشم اومد گفتم برای شما دوستان بنویسم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 22:25 توسط مسافر تنها| |

 

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوترآنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته ، مرغی که پرش بریده باشند

من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است بدی به ما ، بماند

به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد

 

صادق سرمد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 1:10 توسط مسافر تنها| |


Design By : Night Skin