گل يخ
جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد
چو بستی در به روی من ، به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو بخود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم خیالت ساده دلتر بود و با ما از تو یکروتر من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم فشردم با همه مستی بدل سنگ صبوری را ز حال گریه پنهان حکایت با سبو کردم فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشک ندامت شست وشو کردم صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم ملول از نالۀ بلبل نباش ، ای باغبان ، رفتم حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم تو با اغیار پیش چشم من می درسبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم شهریار از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرد بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت ! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی ، پاکی، مروت ، ابلهی است .... صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است وقت را هدر دادم عمر را هبا کردم راه نا بجا رفتم ، کار نا روا کردم کس چو من نخواهد کرد ، کار دوستی ، کز دوست هر قدر جفا دیدم ، بیشتر وفا کردم جز شمار عمر خویش از جهان چه دارم ، هیچ عمر و زندگانی را صرف سالها کردم ترک من مکن ای عشق کز همه جهان تنها منت تو را بردم ، خدمت تو را کردم آنچه را نباید گفت و آنچه را نشاید کرد گفتم و خطا گفتم ، کردم و خطا کردم هرچه بیشتر ماندم در جهان ندانستم رنج تن چرا بردم ، زندگی چرا کردم باید از من آموزند شیوه فداکاری کز پی رضای دل جان خود فدا کردم عشق لایزالم من ، مژده وصالم من من امیر مسکین را با غم آشنا کردم امیری فیروز کوهی
| Design By : Night Skin |

